یه همینجوری دیگه
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 8:47
-عجیب نیست؟؟ -چی؟ -همین دیگه -چی میگی نمیفهمم -همین که یه روزایی حالت خوب خوبه یه روزایی هم با یه من عسل نمیشه خوردت -خوب نه اونقدم عجیب نیست به هر حال آدمه دیگه بالا پائین میشه -یه روزایی به نظرم همه چی خیلی قشنگه، میشه همه کار کرد، با همه میخندم، یه روزایی هم انگار اصلن حوصلهٔ خودمم ندارم، اون روز...
!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:55
شاید هر ملاقاتی آغازی باشد برای یک نگاه جدید، برای یک تغییر، برای شروع کند و کاو کردن کسی که شاید کفشهایی که با آنها تا آنجا آمده با کفشهای تو فرق میکرده. پیچ و خمهای راهش متفاوت بوده و طوفانهای زندگیاش شنیدنی. هر ملاقاتی به نظر من آغازیست برای دگر اندیشی، با عینکی دیگر به زندگی نگاه کردن، خود را به...
بی سر و ته
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:55
دلم از اون اتفاق یهوییا میخواد، از همونایی که به مخیله ات نمیگنجه قراره اتفاق بیفته. بعد یهو خیلی خوش حالت میکنه. مثل اون عکسxa0یهوییا، اون زنگxa0یهوییا، که خیلی میچسبن. روتینِ زندگی آدمو میکشه و ما شاید هیچوقت اینو نفهمیم، یهجور مرگ تدریجی، هر روز که پا میشی باید یه اتفاق یهویی خوب بیفته، امون از ا...
زخم
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 1:21
گفته بودند كه بايد بهار را ببينيم و باور كنيم، گفته بودند پرواز را به خاطر بسپاريم كه پرنده مردنيست. اما من پرنده را خوب به ياد مي آورم، چرا كه پرواز بدون پرنده ي خيال معنايي ندارد. كركس ها هم ميپرند، آيا بايد از كركس ها پرواز بياموزيم؟ من همه چيز را به خاطر دارم. همه ي دردهايي كه قرار بود وقتي كه ب...
دل نوشته ي ساختار شكن ٥ روز پيش
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 1:20
ديشب تقريباً نخوابيدم انگار بعد از خوابي كه ديدم محكوم بودم به بيداري از اين خوابا زياد ميبينم اما ديشبيه اذيتم كرد خيلي زنده بود بيشتر از اون چيزي كه لازمه نشستم كتاب خوندم، بي وقفه، سبك شدم خوب بود تو يخچال هيچي نداشتيم چيپس و ماست خوردم ٥ صبح دوباره اومدم بخوابم كه ديگه خورشيد در اومد اين طلوع خو...
شاید
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 1:19
مدتها بود که فقط برای خودم مینوشتم. گاهی نوشتهها به یک پایان میرسیدند و گاهی هم روانه سطل اشغال میشدند. آنچنان حرفی هم برای نوشتن نداشتم. اغلب نوشتهها به افکار و اتفاقات روزانه مربوط بودند. اما بعد از یک آرامش، دوباره بیشتر فکر میکنم، بیشتر تحلیل میکنم، بیشتر به دنبال هدف میروم. زندگی گاهی واقعا به ...
۱۷ مهر
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 1:18
بهش ميگن بحران بزرگسالي، مزخرف ميگن، فقط اسماي چرند دهن پر كن، من بهش ميگم پوست انداختن، ميگم جهش، اين بحران نيست، تهش يه بي نظميه كه به يه نظم منجر ميشه، البته نه هميشه، اما اكثراً.ميدوني نشونه هاش چيه؟ بذا بگم براتديگه كم تر حرف ميزني، بيشتر گوش ميدي، البته اگه همه اينو ميفهميدن الان دنيا حاي ساكت...