بعد یهو خیلی خوش حالت میکنه. مثل اون عکس یهوییا، اون زنگ یهوییا، که خیلی میچسبن.
روتینِ زندگی آدمو میکشه و ما شاید هیچوقت اینو نفهمیم، یهجور مرگ تدریجی، هر روز که پا میشی باید یه اتفاق یهویی خوب بیفته، امون از اون یهویی بدا.
خیره شدم به چراغ دور فلزی کافه و قسمت روشنفکریم دلش میخواد بنویسه ولی از اون موقع هاس که بیشتر مزخرف میگه و شهوت نوشتنش رو با دست گرفتن قلم صرفاً ارضا میکنه اما لذتی نمیبره.
ولی خوب اینجوری ریلکس میشه و آخرش میگه آخیش، نوشته بهتره اروتیک نشه خیلی.
نمیدونم اسم این سبک نوشتن چیه اما منو یاد گزارش لحظه به لحظه از یه اتفاق میندازه با این تفاوت که این دفعه گزارش راجع به فعل و انفعالاتِ شیمیایی مغزمه که توی دنیای ما آدما بهش میگن احساسات.
من آدم نامفهوم گراییم، یعنی نه برونگرا نه درونگرا. اونی که توی دلمه توی دلم میمونه اما توی این اوضاع شروع میکنم به حرف زدن و نوشتن و از زمین و زمان میگم.
از لای در باد سرد میاد تو، دلم میخواد پا شم درو ببندم اما پا نمیشم، مثل گاهی که میخوام یه چیزایی رو بگم اما نمگیم. سرما رو دارم الان تحمل میکنم مثل خفگی هایی که گاهی تحمل میکنم. اما خیلی طول نمیکشه بالاخره پا میشم درو میبندم، الان فهمیدم که در باید یکم باز باشه تا بوی پخت و پز بره، مثل اون وقتهایی که باید صبر کنی و حرفو نگه داری تا به موقعش بگی، چه تشبیه ضعیفی، عملا دم دستیترین تشبیهی بود که میشد به کار برد.
خلاصه که امروز یکی میگفت باطری خودم تموم شده و شارژر ازم دوره، منم باطری تموم کردم و نمیدونم این شارژرِ لعنتی کجاست، اصن هست یا نیست، شایدم انرژی کاذب میده و من فکر میکنم شارژ شدم.
خلاصه حتی اگه پا شم در رو هم به هر راهی شده ببندم، یه سری حرفا رو باید نگه دارم و شاید هیچ وقت نگم، البته تاکید میکنم روی کلمهٔ شاید. در بسته بشه دیگه سرد نمیشه اما تضمینی نیست که اگه حرف زده بشه هوا از این سرد تر نشه.
یه نخ سیگار روشن میکنم، کمی کلیشهای، پک عمیق میزنم، خیلی کلیشهای، دود کمی میاد بیرون، میترسم سیگارم تموم شه و من بمونم و همهٔ فکرای توی سرم.
<<نوید>>
برچسب:
نویسنده: هیراد بهرامی