
ديشب تقريباً نخوابيدم انگار بعد از خوابي كه ديدم محكوم بودم به بيداري از اين خوابا زياد ميبينم اما ديشبيه اذيتم كرد خيلي زنده بود بيشتر از اون چيزي كه لازمه نشستم كتاب خوندم، بي وقفه، سبك شدم خوب بود تو يخچال هيچي نداشتيم چيپس و ماست خوردم ٥ صبح دوباره اومدم بخوابم كه ديگه خورشيد در اومد اين طلوع خورشيد هم داستان داره حسابي شايد اگه وقت بشه بگم بايد دوش بگيرم حاضر شم برم پيش بچه ها ميخوايم بريم باغ يكيشون خوش بگذره بهمون ايشالا يه تختي هم باشه من يه چرت بزنم ...
ادامه مطلب